جلال الدين الرومي
14
مثنوى معنوى ( فارسى )
جز كه صاحب ذوق كى شناسد بياب * او شناسد آب خوش از شوره آب [ نقد سطحى نگران ] سحر را با معجزه كرده قياس * هر دو را بر مكر پندارد اساس [ تشابه ظاهرى ميان دو چيز ، الزاما به معنى وحدت ماهيت آنها نيست ] ساحران موسى از استيزه را * بر گرفته چون عصاى او عصا زين عصا تا آن عصا فرقى است ژرف * زين عمل تا آن عمل راهى شگرف لعنة اللَّه اين عمل را در قفا * رحمه اللَّه آن عمل را در وفا [ حق ستيزان ، مقلّد هستند ] كافران اندر مرى بوزينه طبع * آفتى آمد درون سينه طبع هر چه مردم مىكند بوزينه هم * آن كند كز مرد بيند دمبهدم او گمان برده كه من كژدم چو او * فرق را كى داند آن استيزه رو اين كند از امر و او بهر ستيز * بر سر استيزه رويان خاك ريز آن منافق با موافق در نماز * از پى استيزه آيد نى نياز در نماز و روزه و حج و زكات * با منافق مومنان در برد و مات مومنان را برد باشد عاقبت * بر منافق مات اندر آخرت گر چه هر دو بر سر يك بازىاند * هر دو با هم مروزى و رازىاند هر يكى سوى مقام خود رود * هر يكى بر وفق نام خود رود [ رياكار ، شيفتهء محبوبيت است ] مومنش خوانند جانش خوش شود * ور منافق تيز و پر آتش شود [ محبوبيت مؤمن و منفوريت رياكار ، ذاتى است ] نام او محبوب از ذات وى است * نام اين مبغوض از آفات وى است [ نفاق و ايمان در مشتى واژه خلاصه نمىشود ] ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست * لفظ مومن جز پى تعريف نيست گر منافق خوانىاش اين نام دون * همچو كژدم مىخلد در اندرون گرنه اين نام اشتقاق دوزخ است * پس چرا در وى مذاق دوزخ است زشتى آن نام بد از حرف نيست * تلخى آن آب بحر از ظرف نيست حرف ظرف آمد در او معنى چو آب * بحر معنى عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ [ اختلاط ظاهرى مؤمن و كافر ، دليل بر اتحاد ذاتى آنان نمىشود ] بحر تلخ و بحر شيرين در جهان * در ميانشان بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ [ تا وقتى در ظواهر ماندهاى نمىتوانى حقيقت كفر و ايمان را دريابى ] وانگه اين هر دو ز يك اصلى روان * بر گذر زين هر دو رو تا اصل آن زر قلب و زر نيكو در عيار * بىمحك هرگز ندانى ز اعتبار [ اهميت بصيرت باطنى در شناخت امور ] هر كه را در جان خدا بنهد محك * هر يقين را باز داند او ز شك [ تمثيلى جالب در بيان حسّ باطنى و حقيقتياب اهل ايمان ] در دهان زنده خاشاكى جهد * آن گه آرامد كه بيرونش نهد در هزاران لقمه يك خاشاك خرد * چون در آمد حس زنده پى ببرد [ حسّ ظاهرى به سوى دنيا مىگرايد و حسّ باطنى به سوى آسمان ] حس دنيا نردبان اين جهان * حس دينى نردبان آسمان صحت اين حس بجوييد از طبيب * صحت آن حس بخواهيد از حبيب [ تفاوت حسّ ظاهر و باطن ] صحت اين حس ز معمورى تن * صحت آن حس ز تخريب بدن [ ابتدا فناى اوصاف جسمانى و سپس شهود قلبى ]